Sunday, December 22, 2013

باید بروی

باید بروی
فکر می کنم با انگشتهایم
آرام میشوند رگهای پشتم
بال میشوند بازوهایم
بال بال می زنم
فکر می کنم نه با کف پایم
مثل کف دستم می شناسم صدایت را
که صد درجه زیر صفر سرد می شود
می گوید یخ بخیر
 
یخ بخیر خوابِ قطبی
 
پر پر ریحان
بریده های گوجه بر بشقاب
پنیر سفید بر نان
میز را چیده ام
برای دو نفر
دیر آمده ای دوباره
دیگر به هیچ فکر می کنم
و لباسی برای نمایش
در نقش الیزابت
قد بلند و جوان
شاد
 
اگر کتابی داشتم
که جغدی رویش نقش داشت
مدرسه نزدیکتر می شد
از تظاهر
دور می شد
از هو هو هو
تب دارم نمی بینی
خواب بدی دیده ام
فکر می کنم
تعبیرش این است که
باید بروی
 
 

سفر

همیشه در سفریم
شبی در بوداپست
بر سنگفرش خیس خیابان
می رفتیم و می خندیدم
و او تند و تند عکس می گرفت
برج ساعت قرون وسطایی
در کافه ای نزدیک ایفل
فنجانی قهوه فرانسوی نوشیدیم
گلدانهای بلور
رو میزی های سفید
 شبی دیگر در کاونت گاردن
 ازدختر گل فروش
همه گل هایش را برایم خرید
یک سبد
دستکش های چرمی ام را
در میدان بزرگ مادرید گم کردم
وقتی دستهایم را لمس می کرد
دستهای گرمش
 
کسی آیا دستکش هایم را دیده است
چرمِ مشهد و مشکی؟
مرسی
اگر یافتیدشان برسانیدشان به ...
به آدرس من نه
من اغلب در سفرم
به آدرس او؟
او یا دیر
یا نمی آید
مثل امشب
که می رویم الحمرا
یا تاج محل  
شایدم ونیز
نمی دانم
دستکش هایم را اگر یافتید
پیش خودتان نگه دارید

ساعت چند است؟

ساعت چند است؟
کی می شود
زندگی بفهمد
ما آدمها را
تنها باد است
که بی وقفه می وزد
با خاکسترمان
مضطرب
میان دو کوه
شاید چشمه ای از میان اسطوره ها
زیر پاشنه کودکی بجوشد
و زندگی در لحظه تنگ پوچی
مفهومی شود
مثل خامه کیک تولد سه سالگی
سه سالگی ات یادت هست؟
زیباترین بودی
و خواستنی ترین
ومالک بی چون و چرای
همه اسباب بازیهایت
شاید ساعت عقب عقب
تا هفت سالگی رود
تا کیف چرمی قهوه ای
تا دفترچه کاهی
کتاب فارسی
بابا آب دهد
تو جان گیری
یادگیری
کنجکاوی از فرهاد
تصمیم گرفتن از کبری
مهمان نوازی از خاله کوکب
فداکاری از ریز علی و پترس
ولی حالا
ساعت پنج است
تو فقط شانزده سال داری
پدر بزرگ رفته
و صدای قرآن از یک ضبط صوت سونی
یک کاست کهنه
در تمام کوچه طنین انداخته
وَ الضحَي‏
وَ الَّيْلِ إِذَا سجَي‏
مَا وَدَّعَك رَبُّك وَ مَا قَلي
وَ لَلاَخِرَةُ خَيرٌ لَّك مِنَ الأُولي‏
وَ لَسوْف يُعْطِيك رَبُّك فَترْضي‏...
مرگ ولی آواز پدربزرگم را نبرد
چون کردی نمی فهمد
قصه آخ وای و زن و زندگی را نشنیده است
ملک خورشید را نمی شناسد
مرگ از زندگی هم نافهم تر است
قصه ها را نمی برد
تنها قرار ملاقاتی می گذارد
بین من و پدربزرگم
در ساعت پنج عصر
و من می خواهم پیش از همه به دیدارش روم
چون من در جنگم
نه با هیچ کشوری
چون همه ملیت ها را به اندازه ایران دوست دارم
نه با هیچ حکومتی
که همه شان محکوم به زوال اند
نه با هیچ ظلمی
چون عدالت همیشه کور است
نه با هیچ مذهبی
که فیل شناسی در تاریکی اند
من با این دردی می جنگم که در شکمم لانه کرده
چرا که هیچ وقت نمی فهمم
چرا چرا چرا به دنیا آمدم
ولی می دانم آنسو
پدر بزرگ منتظر است
او دوستم خواهد داشت
و به ایگناسیو ندا ژاندارک  پتروس شیرکوه فروغ لورکا
و همه آنها که قهرمانانه رفتند
از زندگیم قصه ای خواهد گفت
چنان واقعی که باور کنند
دیگر تنها نخواهم بود
راستی
ساعت چند است؟
در این پیله تنها پیچیده ام انگار
شاید بیست و پنج سالگی است
دارم فارغ و تحصیل می شوم
که بدون پارتی بازی نتوانم استاد دانشگاه شوم
شاید بیست و شش سالگیست
دارم عروس می شوم
که زخم زبان مادر شوهرو خواهر شوهرخون به جگرم کنند
شاید سی سالگی است
دارم هجرت می کنم
از خانواده ام دوستانم حلقه ادبیمان
مینی پیتزای تجریش
پیراشکی میدان انقلاب و کتابفروشی هایش
شاید سی و پنج سالگی است
دارم در خشونت خانگی خفه می شوم
شاید سی و شش سالگی است
مهرم را حلال کرده ام
ولی جانم آزاد نمی شود
شاید سی و هشت سالگی است
مثل خر در گِلِ تحقیقم مانده ام
تک و تنها
و این زخم های وامانده هی دهن باز می کنند
واقعا اینهمه سال نمرده ام؟
ساعت چند است؟
  

Tuesday, December 17, 2013

*

دنیا تنگ
برای جولان دستهایم با قلم
رنگهای روی بوم همه خاکستری
من به دنبال زرد و سرخ و نارنجی
هیچ نفهمیدم از پائیز
دلم تنگ
برای خوشبختیِ یک شام
حس امنیت یک چکِ 225 دلاری
یک خواب ناراحت در آغوشی استخوانی
هیچ نمی ماند جز تنهایی
دو دوتا
همیشه حاصلش یک می شود
گم می شوم
سرد می شوم
مثل تنهایی یک روز برفی
صدای قهقهه همسایه
سایه گنگی از خاطراتی دور
که روی چوبهای قهوه می رقصیدم
سرم گیج می رود
از بس نمی رسم
می افتم
پدر بزرگ
نشسته با روحی شاد
در آغوشش غم به آخر می رسد
تا صبح که بیدار می شوم

!

چشم شدی
دیده شدم
 
خواستی
خواستم
 
پیش کشی شدم
به کامت
 
اشکی شدم
فرو ریختی
 
خشمی شدی
سوختم
 
به سکوتی  
فراموش شدیم