Tuesday, November 5, 2013

کلمه

همیشه حادثه ای
در کمین کلمه است
 
مالک معنی کیست؟
آنگاه که واژه واژه
 
گوش آویزی که بافته ام
شعری که تو را می خواند
 
به خدا پناه می برد
از تفسیر نسناس و ...
  
گوشهایت را بگیر
تا بشنوی
 
دهانم را می بندم
تا بخوانم
 
چشمهایمان را ببندیم
تا ببینیم
 
آنچه ناگفتنی ست
در پیله همین لحظه
 
نهفته است
در هوای پرواز

زمینِ گرد

می بینی آقای شوپن
زمین دارد می چرخد
آنقدر تند که آدم
سرش گیج می رود
گاهی که می ایستد
 
ایستادم امروز
شعری
در گوشم وزوزه می کرد
 
باز به هم رسیده ایم
چون به هر حال
زمین گرد است
 
حتی اگر گالیله ها را
زنده زنده بسوزانند
حقیقت نسوز است
 
از جنس نگاه توست
که از فراز دماغ بزرگت
از زیر ابروان کم پشتت
با تواتری تیز
مستقیم بر سینه ام می تابد
 
روزی جهان آنقدر کوچک می شود
که فقط من و تو می مانیم

Wednesday, October 16, 2013

کشف تازه

بر بامِ این مجلسِ شادبندان
در مسیرشیری کهکشان
راه ایستاده 
ما می رویم
 
نشان به نشانِ تئوری کوانتومی
مثل لرزه های ساز
سیم وار
به دو جام
از معرکه می گریزیم
 
چشمهایِ چرخانِ مهمانها
مثل هزار ستاره دنباله داردر پی
چنان خرامانیم بر مدار ماه
که نه انگار!
 
ذره ای شده ایم
چون آخرین سازه حیات
بشکافیم
که در ابتدایِ کشفِ
عنصری تازه ایم
 
از بام جهان به یک نظر
ازآنِ ما همه جهان
به یک نفس
    نفس   
  نفس  
 نف
ن َ
نمی شود
به این بوسه دل نباخت

Tuesday, September 17, 2013

ما را ترساندند

ما را ترساندند
از غریق خورشید در افق
از سقوط ماه در اعماق
از اقیانوس که دود
از زمین که زلزال می شود
ما را ترساندند
که به چاه زمان پناه بریم و
به کلمه در آویزیم
تا نیامیزیم
با بوی یاسمن ها
بر شانه دیوار
در کوچه های آشتی
راستی
دستی را که نگرفتم
گرم بود آیا
و لبی را
و نامه ای را
که ما را ترساندند
الا از حسرت
 

Monday, September 16, 2013

او که دیگری نبود

او که دیگری نبود
بودا بود
میان بازوانم
 
اسرار مگو
می گفت
که در انتهای روز  
آموزگارانند سینه هایم
استادی را که
تاب جعد گیسویم نمی آورد
 
لیک
سوغاتی سرخ  از سویل
باد بزن دست رقصنده هایش
به زبان رمز  ضرب پا  ناله سیم
وعده دیدارمی دهد
آنسوی آبهای سرد
 
گرم در آغوشم گیر
که به این مکتب کودکانند
پیری مرض مرگ
سیذهارتای من!
 
او که دیگری نبود
بودش ترانه بود
با طعم ریوخای سرخ
 
رخ نمودمش
کنار آب رکن آباد و
گلگشت مصفای
کلمب آبادِ
آبی رنگ
من بی رنگ
او بی رنج...
 
زنگ ستاره ها
در گوشم
طنینِ
مرزی انداخت
که بوسه بوسه
شکست
مثل شیشه بر سنگ
دریغ که نماند ولی
 
او که دیگری نبود
در نبودش
همیشه بود

Wednesday, July 17, 2013

5504

Life is too short
To be spent on a 5504
More than a year and a half
It has split me into two halves
 
One half pokes me to go
Find horizons to explore
Art to experience
People to greet
Alive John Deweys
Hear their stories, sitting in a Turkish café
See how they think in Hebrew, Serbian, Greek or Malay
Acquire a global cultural literacy
Analyze a universe of discourse
Unquite myself and say how all is fair
In love, war, and education
Change my mind and others’ minds
And make love like porcupines
 
One half says: stay
Because you cannot always runaway
The way you did from your kindergarten
So I stay
Sit on a floral armchair
And release my imagination
Find variations on a blue guitar
See, hear, feel, empathize, enjoy and cry
I trace the origins of the English departments
To the 19th century and so on
Humanities curriculum
To the Middle Ages and Renaissance
Then industrial age and modern times
Like Socrates, I know that I know nothing at all
I am no longer clueless in academia
 
University is a part of the universe
There is not more contentment out there
So I return to myself
Here is a lot to learn
To read and write
About life
Just that life
Life is too short
 
 

Monday, July 8, 2013

The Olympian

He descended from his Mount Olympus
Bent over me to reach my lips
But I was a human being
 
The kiss grounded on my dawn dream
Awkward yet awakening to me
Disturbing his godly gravity
 
He returned in heavy slow steps
Disappearing with his frozen smile
Through the yellowish hue of the observant silent clouds