Thursday, December 12, 2013

سرود پائیزی

هماندم که برگی فرو می چرخد از درختی خشک
هماندم که کودکی می دود بر سرازیر خیابان
هماندم که  دستی موج می زند در هوا به بدرقه
هماندم که ابر فرامی گیرد آسمان را به بغضی تنگ
هماندم که  پیرمرد دست فروش می خندد بی دندان
هماندم که سکه ای طنین انداز می شود در ته قوطی
هماندم که زن بی خانمان سر بر می آورد به دعا
هماندم که پلکی فرو می افتد بر نگاهی سرد
هماندم سرودی پدید می آید پائیزی
با رنگهای زرد و سرخ و نارنجی

Sunday, November 24, 2013

مذاکره 1+1

 
از مذاکره واهمه دارد
همه چیز میلِ مسلم اوست
یا دیر یا نمی آید
آزاد است
ولی من
در انتهای فهرستش
مثل نقطه آخرین خط
اسیر یک شرطم
شب های بسیار
تنها به انتظار
بر سر میز نشسته ام
با خودم به توافق رسیده ام
تنهایی مسلمترین حق است

Tuesday, November 5, 2013

کلمه

همیشه حادثه ای
در کمین کلمه است
 
مالک معنی کیست؟
آنگاه که واژه واژه
 
گوش آویزی که بافته ام
شعری که تو را می خواند
 
به خدا پناه می برد
از تفسیر نسناس و ...
  
گوشهایت را بگیر
تا بشنوی
 
دهانم را می بندم
تا بخوانم
 
چشمهایمان را ببندیم
تا ببینیم
 
آنچه ناگفتنی ست
در پیله همین لحظه
 
نهفته است
در هوای پرواز

زمینِ گرد

می بینی آقای شوپن
زمین دارد می چرخد
آنقدر تند که آدم
سرش گیج می رود
گاهی که می ایستد
 
ایستادم امروز
شعری
در گوشم وزوزه می کرد
 
باز به هم رسیده ایم
چون به هر حال
زمین گرد است
 
حتی اگر گالیله ها را
زنده زنده بسوزانند
حقیقت نسوز است
 
از جنس نگاه توست
که از فراز دماغ بزرگت
از زیر ابروان کم پشتت
با تواتری تیز
مستقیم بر سینه ام می تابد
 
روزی جهان آنقدر کوچک می شود
که فقط من و تو می مانیم

Wednesday, October 16, 2013

کشف تازه

بر بامِ این مجلسِ شادبندان
در مسیرشیری کهکشان
راه ایستاده 
ما می رویم
 
نشان به نشانِ تئوری کوانتومی
مثل لرزه های ساز
سیم وار
به دو جام
از معرکه می گریزیم
 
چشمهایِ چرخانِ مهمانها
مثل هزار ستاره دنباله داردر پی
چنان خرامانیم بر مدار ماه
که نه انگار!
 
ذره ای شده ایم
چون آخرین سازه حیات
بشکافیم
که در ابتدایِ کشفِ
عنصری تازه ایم
 
از بام جهان به یک نظر
ازآنِ ما همه جهان
به یک نفس
    نفس   
  نفس  
 نف
ن َ
نمی شود
به این بوسه دل نباخت

Tuesday, September 17, 2013

ما را ترساندند

ما را ترساندند
از غریق خورشید در افق
از سقوط ماه در اعماق
از اقیانوس که دود
از زمین که زلزال می شود
ما را ترساندند
که به چاه زمان پناه بریم و
به کلمه در آویزیم
تا نیامیزیم
با بوی یاسمن ها
بر شانه دیوار
در کوچه های آشتی
راستی
دستی را که نگرفتم
گرم بود آیا
و لبی را
و نامه ای را
که ما را ترساندند
الا از حسرت
 

Monday, September 16, 2013

او که دیگری نبود

او که دیگری نبود
بودا بود
میان بازوانم
 
اسرار مگو
می گفت
که در انتهای روز  
آموزگارانند سینه هایم
استادی را که
تاب جعد گیسویم نمی آورد
 
لیک
سوغاتی سرخ  از سویل
باد بزن دست رقصنده هایش
به زبان رمز  ضرب پا  ناله سیم
وعده دیدارمی دهد
آنسوی آبهای سرد
 
گرم در آغوشم گیر
که به این مکتب کودکانند
پیری مرض مرگ
سیذهارتای من!
 
او که دیگری نبود
بودش ترانه بود
با طعم ریوخای سرخ
 
رخ نمودمش
کنار آب رکن آباد و
گلگشت مصفای
کلمب آبادِ
آبی رنگ
من بی رنگ
او بی رنج...
 
زنگ ستاره ها
در گوشم
طنینِ
مرزی انداخت
که بوسه بوسه
شکست
مثل شیشه بر سنگ
دریغ که نماند ولی
 
او که دیگری نبود
در نبودش
همیشه بود