Tuesday, May 7, 2013

سکوت

زخم رویه بسته است
 دهان باز نمی کند از خون و درد
با فرا موشی به مرهم نمی رسد
 
فریاد خاموشم را
تو بشنو
عزیز
 
ناله مرغ سحر است
می نالد بی صدا در انتظارِ قفس
سحر نزدیک است
 
خروشِ خِرسی خونین است
می خراشد در خِرخِره
تا برآید از پسِ زمستانی سرد
 
جَوِشِ موران هم موج است
می جوند ریشه های پوسیده را
تا برویی ببالی بَر دهی از نو
 
آوای لولای زنگ زده پنجره است
می گشاید خود را رو به آسمانی باز
تا پَر کِشی آزاد و رها
 
سکوت زخم رویه بسته است
دهان باز نمی کند از خون و درد
با فرا موشی به مرهم نمی رسد
 
فریاد خاموشم را
تو بشنو
عزیز

ترانه دلتنگی

 
دلتنگیهایم را ترانه می کنم
باز به آخرخطی رسیده ام
نه          خط اول نیست
خط دوم و سوم هم نیستم
آن خطاط که سه گونه خط نوشتی
سر نوشتم را خط خطی
....
سکوت سر شار است از
از نگاه هایِ بی نظر
دعوت هایِ بی منظور به قهوه
بوسه هایِ بی هدف
هم خوابی هایِ بی ثمر
 
برای تو و خویش آرزویی ندارم
جز تحملِ تنهایی
اینجا سرزمینی دیگر است
زمان تند می گذرد
و برای ما شدن فرصت کم
حقیقتی نیست
جز آنکه هر کداممان
به حق و حقوقمان برسیم
حق تو و من
.....
از بخت نا یاری ماست شاید
روابطی که کار نمی کنند
یا آنچه رابطه اش می خوانیم
خود از بخت عاریست
چاره ای نداری جز آنکه تن دهی
یا تنها شوی
 
می خواهم محو شوم در تُهی
چنان که انعکاسی
از سقوطِ آخرین قطره اشکم هم نماند
که این صحنه
همچنان آینه تمام نمایِ
کسی بی من است
.....
پس از پنجه در افکندن ها
عبور از فراز و فرود ها
خسته از آدم بودن
آماده ام
به آخرخطی رسیده ام
بازنقطه
سرِ خط
......

نمی آیم

نمی آیم
حکم زلزال زمین هم
به سرنوشتم کمر بندد
نمی آیم
که تب کنی برایم ازعشق
تا صبح پاشویه ات کنم
حوله نمناک بر پیشانیت
از جوانیت حیف
 
به همت بلندم امید دارم
می مانم همین جا
که دیوار هایش دلتنگند
سقفش بی منت
 
نمی آیم
که بمیری برایم
تا بمیرانیَم از غصه
 
قصه ها دارم برای سرودن
ولی گناه قصه گو چیست؟
که خاطرش را می خواستی؟
آنقدر که به خاطرش پایت سِر می شد
چشمت تار
فکرت موهوم
زبانت تلخ
دستت سنگین
و من تنم کبود؟
این بود؟
 
نباشد لیلی اگر بودنش
از مجنون مجرم می سازد
تصویرِ بیابان وهمکلامیِ آهوان
جایش را ندهد به خشونت خانگی و زندان
 
آه آیا عشق تراژدیِ بزرگی است
بزرگتر از دلِ من؟
کاش مثلِ ژولیت بودم
یا  کلئوپاترا  اُفلیا
وحالا در آرامشی اساطیری
 
نمی آیم
تا عمر دارم مدیون توام
به تارِموهایت قسم آیه مویه ناله
ماه دو نیم شود
ستاره قطبی به استوا رود
نمی خواستم
اینهمه دوستم داشته باشی
که نباشد روی زمین
مردی که بیش از تو
دوستم بدارد 
ددمنشانه
حتی
 
تنهایی تاوان ترک تو
ولی بیش از این در توانم نبود
دلم یک خوابِ خوب می خواهد
نیا
دیگر
به خوابم
 
 

شششششش

 
می شنوی؟
از ستون صدایِ جَوِش می آید
ستون که حرف می زند
یحتمل موش دارد
گوش دار
هوش
ش
شب شده
شاخ موهایم از
ترس ندارد
تنهایی
تن
به
تن
با من
جلو بیا
ایستاده ام
موازی با افق
فوق زمین زیر تو
زمان می لرزد به هاه
هوه آه نفس نا 
له شد
قلبم
بیم
ندار
گام
بر دار
رفت سرم امروز
سوخت و خاکسترم  فردا
به باد فنا
اما
انا الحق
با تو است
همیشه ظاهرا العمر
سر تکان می دهم سر به سرم
نگذارجز دستت
بر شانه ام که
به حمایتت
بیش از
عشق
نیازدارم
نازنمی کنم
ولی تو خریدار باش
شششششش
صدایِ
جَوِش
می آید
زود دیر
همیشه پیش از آنکه
می شنویش؟
ش!